تبلیغات
این جا همین جاست !!!

به نام آفریننده من و تو

این جا همین جاست !!!
امروز   به وبلاگ  این جا همین جاست !!!  خوش آمدید


¿من اومدم!!!!(خود بزرگ بینی مفرط)
جمعه 12 مرداد 1386

سلام

بوی كهنگی می یاد این جا اما از نوع خوبش ! یك چیز مثل كاهگلی كه روش بارون اومده اما نه تو روستا . توی یك شهر با لایه اوزن سوراخ ودود فراوون قبل از سهمیه بندی شدن بنزین! (مسلما واضحه كه من هنوز درمان نشدم)

نه هیچ حس خاصی برای بروز دادن دارم و نه هیچ متن ادبی!

 یك جور تحول...اما نه یك تحول خوب . یك تحول مثل گذشت زمان كه هر چیزی رو بد و بدتر می كنه! اما تنها نكته ی مثبتش این بوده كه دیگه فقط نسبت به چیزهای انگشت شماری ( شاید فقط یك دست!!!) احساس مسئولیت دارم و این خوبه...!

چرا هر چی فكر(جزیی از ابهامات و موارد غیر قابل درك زندگیم!) می كنم به هیچ پیوستگی بین اراجیفم نمی رسم !؟

اما بی ربط بودن خیلی جالبه!!!

جالب ترش اینه كه من امروز(جمعه) جو زده شدم كه بدون هیچ دلیل قانع كننده یی این بلاگ رو آپ كنم. همون روز همیشگی . چه وفای به عهدی!

نمی دونم 2 سال و 45 روز یا 775 روز یا 18600 ساعت یا 1116000 دقیقه یا66960000 ثانیه معنی خاصی داره یا نه ( كه مسلما داره!) اما 2سال و 45 روز یا 775 روز یا 18600 ساعت یا 1116000 دقیقه یا66960000 ثانیه است كه من روی قسمت ارسال مطلب میهن بلاگ كلیك نكردم!( بدون احتساب حدودا 18 ساعت كه بنا به دلایلی از جمله محدودیت توانایی نیمكره ی سمت؟! مخ من فاكتور گرفته شد ) ( نكته : تا همین حد هم مگر ناپلئونی برم سال بعد)

 چرت و پرت گفتن منو سر حال می یاره و بهم انرژی می ده => ممنونم میهن بلاگ

فعلا....

نوشته شده در جمعه 12 مرداد 1386 و ساعت 07:08 ق.ظ توسط : saraul
ویرایش شده در جمعه 12 مرداد 1386 و ساعت 11:08 ق.ظ


¿بازم شرمنده (۲)
شنبه 26 شهریور 1384

سلام :

می گن مهمون حبیب خداست . الان هم من دارای حبیب خدا هستم ( چی گفتم ؟؟!!) نمی دونم ثواب آپ کردن بیشتره یا مهمون داری ؟ تصمیم با خودتونه ! این هم برای عرض ارادت و این که من قولم یادم نرفته بود .

فعلا...

نوشته شده در شنبه 26 شهریور 1384 و ساعت 12:09 ق.ظ توسط : saraul
ویرایش شده در - و ساعت -


¿...
جمعه 18 شهریور 1384

ایام مبارک J

مسیحی باشی یا یهودی خدای اهورا مزدا را بپرستی یا خدای محمد را مهم این است که با زبان دلت او را می خوانی یک زبان مشترک . تاگور می گه: (( خدا نه برای خورشید و نه برای زمین بلکه برای گل های که برایمان می فرستد چشم به راه پاسخ است .))

پاسخش را گاهی می دهیم می خوانیمش بدون اینکه چیزی طلب کنیم خدا را از هر جایی که شکر کنی می شنود.

نشسته ای پای سفره هفت سین ماهی قرمز توی تنگ چه قدر آرام است توی این جای تنگ و تو انگار چه قدر بزرگی برای حجم کوچک این دنیا.

شکسپیر می گوید : (( رحمت اگر در برابر گناه عرض وجود نکند به چه کار می آید ؟ و دعا چیست جز قوه ای که پیش از سقوط ما را از سقوط باز دارد و یا پس از سقوط مشمول بخشایش نماید ؟ پس اینک باید به آسمان متوجه شوم و استغفار کنم .))

همین و بس ...

نوشته شده در جمعه 18 شهریور 1384 و ساعت 08:09 ق.ظ توسط : saraul
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
جمعه 11 شهریور 1384

نامه ای از یک کودک دانشجو :

با سلام خدمت بابای عزیزم . نمی دانید چقدر دلم برایتان تنگ شده است. اگر از احوالات اینجانب جویا باشید باید بگویم که این جا به ما خیلی خوش می گذرد و ملالی نیست جز دوری شما و ننه جان.

باباجان! ما در دانشگاه خیلی امکانات زیادی داریم که در پادگان ها اصلا موجود نمی باشد. این جا ما مجبور نیستیم موهایمان را کچل کنیم. تازه بعضی ها در این جا مو هایشان از گیس های دختر مشهدی زینل نیز بلندتر می باشد. راستی به دختر مشهدی زینل بگویید که به برادرش سلام برساند.

بابا جان! در این جا به دانشجوها وام می دهند تا برای خودشان چیز بخرند. ولی جمشید آقا که ارشد اتاق ما میباشد می گوید :((وامشان هم مثل بن کتابشونه اول دیر می دهند و بعد قطعش می کنند.)) من می دانم که بن کتاب چیست ولی یک بار دختر مشهدی زینل می گفت که بن پایتخت کشور آلمان می باشد ولی من هیچ وقت او را به آنجا نمی برم چون اروپا دارای بد آموزی می باشد.

بابا جان! ما در این جا درس های زیادی داریم که من همه را می خوانم ولی نمی دانم چرا نمره های من خیلی بالا نمی باشد. جمشید آقا می گوید :((برو با پاچه خوری نمره بگیر )) و من به او می گویم که پاچه گرفتن کار سگ ها می باشد . ولی من فکر می کنم این جا سگ زیاد دارد و به این دلیل همه پاچه هایشان را بالا می زنند . راستی به دختر مشهدی زینل بگویید پاچه هایش را بالا نزند چون محله ما سگ ندارد.

دانشگاه ما یک جایی دارد که به آن آموزش می گویند جمشید آقا می گوید : آموزش در موقع انتخاب واحد ما را سرویس می نماید . البته خدا خیرشان بدهد که به فکر دانشجویان می باشند و آنها را رایگان سرویس می کنند.

بابا جان ! بعضی وقت ها این جا دخترها و پسرها خیلی با هم صحبت می کنند. من یک بار از جمشید آقا پرسیدم اینها چه کار می کنند ؟ جمشید آقا به من گفت :((خنگه تو هم برو مخ بزن ))ولی من هیچ وقت این کار را انجام نمی دهم چون ممکن است بر اثر کوبیدن مخ هایمان به هم دچار سردرد و سرگیجه بشویم.

بابا جان! به ننه جان بگو در آشپزخانه دانشگاه یک غذایی به ما می دهند که با چمن درست می نمایند و خیلی شبیه به قورمه سبزی می باشد و مزه خشت خام می دهد. آقایی که مسئول غذا می باشد و من به چشم برادری به او نگاه می کنم می گوید فسنجان است ولی جمشید آقا می گوید:((یک چیز بد می باشد )) جمشید آقا این روزها خیلی بد دهن شده است و من می خواهم با او قهر نمایم. به دختر مشهدی زینل بگویید نگران نباشد چون من بددهن نشده ام و بابا جان ! این جا وقتی آقا معلم وارد کلاس می شود کسی برپا نمی گوید. یک مرتبه من برپا گفتم و آقا معلممون من را از کلاس بیرون نمود. من نمی دانم دلیل این کار چه  بود ولی حتما به این خاطر می باشد که که آقا معلممان انسان خاکی و فروتنی می باشد و دوست ندارد کسی به خاطر او ازسر جایش بلند شود. بابا جان ! این جا آقا معلم ها و خانم معلم هایمان خیلی خوب می باشند زیرا ما وقتی گلاب به رویتان برای یک کاری به بیرون برویم اصلا نمی خواهد از آن ها اجازه بگیریم .تازه نمره انضباط هم نداریم. ولی یک جایی می باشد که به آن کمیته انضباطی می گویند . یک بار من از جمشید آقا پرسیدم کمیته انضباطی چیست ؟ جمشید آقا در جواب سه مرتبه سرش را محکم به دیوار کوبید که من دلیلش را نفهمیدم و از من خواست که دیگر اسم آن مکان خفن را نیاورم.

خب پدر جان ! دیگر مزاحم وقت شما نمیشوم . ننه جان را سلام برسانید . به دختر مشهدی زینل بگویید زیاد روی من حساب ننماید و به من فرصت بدهد تصمیم بگیرم چون من دارم لیسانس می گیرم .

پسرت صفدر

سلام

دیروز یک نفر از سر انتقاد داشت به من بنده خدا می گفت که (البته با لحن یکم خشن) که خواهر من ! اگه می خوای عاشقانه بنویسی عاشقانه بنویس این مطالب ورزشی دیگه برای چیه یا بعضی و قتا نمک های اضافت (با من بود البته ؟!) من به این جناب محترم جواب دادم که به والله من قرار نبوده مطلب عارفانه عاشقانه یا هر آنه دار دیگری رو بنویسم من قرار شد یک چیزایی بنویسم که همه به مذاقشون خوش بیاد (مشکلات املایی از بنده است به بزرگواری خودتون ببخشید.) و از این جور حرف ها البته این برادر محترم در آخر با فرستادن یکBUZZناقابل حرف های بنده حقیر رو مورد لطف قرار داد اما این درس عبرتی شد برای من که همین جا و در همین لحظه اعتراف کنم به جان عزیز دلتون من قرار نیست به یک سبک خاص گیر بدم ....

روزی که عاشق شد تمام دنیا برایش طلایی بود . وقتی که با تمام سختی ها و مشکلاتی که داشت تونست یک جوری مخارج سنگین عروسی رو جور کنه دنیا براش نقره ای شده بود . بچه اولش که به دنیا اومد دنیاش به رنگ نارنجی دراومد . با بچه دوم دنیاش به رنگ آبی دراومد درست به رنگ چشمهای دختر کوچولوش. با ورود بچه ها به دانشگاه دنیا براش بنفش شده بود. ازدواج بچه ها به زندگی اون رنگ کبود زد و لحظه های خستگی و پیری رو در کنار همسرش به رنگ خاکستری آرامی می دید. وقتی همسرش مرد دنیا براش سیاه شده بود دیگه تمام رنگ ها رو دیده بود و نمی خواست بدون همسرش زندگی کنه ...

 اما وقتی اولین نوه اش به دنیا اومد دنیاش دوباره طلایی شد نوه ش درست شبیه به همسرش بود...

راستی بعثت پیغمبر اسلام هم مبارک باشه . خیلی خوبه که بیشتر وقت هایی که می خوام بنویسم یک تبریک هم به شما بدهکار می شم...

میگن برای پرنده ها رویای طلایی یک مزرعه با حضور چند تا مترسک به کابوسی وحشتناک تبدیل میشود . مترسک ها را از مزرعه قلبت دور کن پرنده ها نام تو را صدا می زنند تو هم پرواز را نغمه راه خویش کن.

تا جمعه بعد البته این دفعه با انشالله ...

این از اعتراف نامه حالا برای این که این اعتراف نامه رو اثبات کنم یک مطلب طنزی رو که وقتی دیشب داشتم به آرشیو مجله هام نگاه می کردم داخل چلچراغ دیدم رو نوشتم (همون بالا )(۶ تیر ۱۳۸۳)( که البته خود این مطلب هم از مطلبی واقع در نشریه دانشجویی مدرسه قشنگ بوده )

این (مطلب طنز ) جز این که باعث به درد آمدن انگشتان محترم اینجانب شد مشت محکمی بود  بر دهان مخالفان این وبلاگ !

نوشته شده در جمعه 11 شهریور 1384 و ساعت 07:09 ق.ظ توسط : saraul
ویرایش شده در - و ساعت -


¿شرمنده!!!
دوشنبه 7 شهریور 1384

سلام این جمعه واقعا شرمنده شدم چون به قولی که خودم به خودم داده بودم عمل نکردم  !

اصفهان نبودم

اگر بودم اکانت نداشتم

اگرم داشتم مطلب نداشتم

اگر حتی اونم داشتم حوصله نداشتم

تا جمعه بعد چون هنوز گزینه آخر در اینجانب موجود نمیباشد.

تا جمعه ...

نوشته شده در دوشنبه 7 شهریور 1384 و ساعت 01:08 ق.ظ توسط : saraul
ویرایش شده در سه شنبه 8 شهریور 1384 و ساعت 04:08 ق.ظ


¿تبریک میگم
جمعه 28 مرداد 1384

روزتون مبارک :

اینو با خواننده های مذکر وبلاگ بودم البته به همه مبارک باشه مخصوصا شما.

راستی سلام :

بازم یک جمعه دیگه و یک مطلب دیگه . این از اولیش:

در خواب می بینم که به یاد من خواب میبینی. فردا وقتی می بینمت چشمانت از بی خوابی پف کرده اند...

این از این. می دونید توی این دنیا که نمیشه گفت اما توی این کره زمین :

روزانه  ۷۰۰۰ نفر به ایدز مبتلا میشن

روزانه ۳۰۰۰۰ کودک به دلیل فقر می میرند

سالانه ۱۷۰۰۰۰۰ نفر از ایذز می میرند

و....

همه این آمارها تقریبیه اما مطمئن باشید صفراش رو درست گذاشتم.

بگذریم . می خوام یک شعر از سیلوراستاین که خودم به شخصه خیلی قبولش دارم بنویسم :

هیچ کس جوراب آویزون نکرده

هیچ کس کیک نپخته 

هیچ کس سرش رو بالا نمیکنه 

تا یک ستاره تازه تو آسمون ببینه 

هیچ کس حرف های قشنگ قشنگ نمی زنه

هیچ کس هدیه نمی ده

هیچ کس درخت کریسمس دوست نداه 

البته سه ماه بعد از عید منظورمه ...

no one's hangin stockin's up

no one's bakin pie

no one's lookin up to see

a new star in the sky

no one's talking brotherhood

no one's givin gifts 

and no one loves a christmas tree

on march the twenty-fifth

 

گل سرش را بست به موهایش همان جا جلوی آینه یاد سلام کردن افتاد.چطورباید می رفت توی اتاق ؟یک دور به خودش توی آینه سلام کرد. مسخره بود این همان سلامی بود که از دور به دوستاش می کرد . دوستانی که روی نیمکت حیاط دانشکده منتظرش نشسته بودند. لابد بعد از این سلام داماد باید منتظر می شد که سینی چایی را عین جزوه لوله کرده ای بزند توی سرش. دریغ از یک ذره متانت !نه ! آبروریزی بود توی خاطراتش دنبال موقعیت مناسب گشت تا تجسم کند که سلامش درست از آب درآید. رفت سراغ سال های مدرسه دوباره سلام کرد. عین سلامی شده بود که به مدیر و ناظمانشان می کرد. وقتی برای سومین بار در یک روز او را در دفتر احضار کرده بودند. این جوری خیلی مظلوم بود. بعدا قوم داماد روش سوار می شدند. به سریال های تلویزیونی فکر کرد. به دخترهای سینی به دست. تمرین کرد. فکر کرد. اصلا بهش نمی یاد... سنگ را که انداخت وسط رودخانه آب قلپ زد. مرد که کنارش روی تخته سنگ نشسته بود گفت :((ولی جدا ضایع بود آن روز سلام نکردی. مادرم گفت : بدبختی منو ببین ! پسرم رفته یکی رو پیدا کرده که از  آداب معاشرت سلام کردن هم بلد نیست.)) منبع: جام جم

جالب بود نه ؟ می خوام یک نظر سنجی بگذارم چون توی هر ماه ۴ تا الی ۵ تا مطلب دارم. به بهترینش نظر بدین ( اینم از دلایل کمبود نظرسنجی در جامعه و برای پر کردن اوقات فراغت است.)

راستی می دونستید جناب جانی دپ اعتراف کرد که معتاد تشریف دارن . حدس بزنید به چی ؟ به پودینگ!!!

چه رخداد مهمی. این جزو مهمترین اخبار جامعه بشری امروزه!!؟؟

اینم  یک جمله نصیحت وار از ویلیام جیمز:

حیا و خودداری ظریفانه زن غریزه نیست  بلکه دختران حوا در طول تاریخ  دریافتند که عزت و احترامشان به این است که دنبال مردان نروند خود را مبتذل نکنند و از دسترس مرد خود را دور نگه دارند . زنان این درس ها را در طول تاریخ دریافتند و به دختران خود یاد دادند... آیا هم اینک نیز این گونه است ؟

راستی یاذم اومد روز پدر رو تبریک گفتم اما تولد حضرت علی (ع) رو نه :

ولادت مرد مردان حضرت علی (ع) مبارک.

باقی بقای عشق ... فعلا.

نوشته شده در جمعه 28 مرداد 1384 و ساعت 08:08 ق.ظ توسط : saraul
ویرایش شده در جمعه 28 مرداد 1384 و ساعت 08:08 ق.ظ


a target="_blank" href=" http://saraul7.mihanblog.com">این جا همین جاست نه جای دیگه

32132